بچه ای نزد شیوانا رفت
(در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند)
و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن بُت (یهوه، الله، پدر آسمانی و...... ) معبد
و به خاطر محبتی که به کاهن
(آخوند،ملا، روحانی، کشیش، خاخام،جادوگر قبیله و.........)
معبد دارد،
خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و
در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.
جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و
کاهن(آخوند،ملا، روحانی، کشیش، خاخام،جادوگر قبیله و........) معبد
کاهن(آخوند،ملا، روحانی، کشیش، خاخام،جادوگر قبیله و........) معبد
نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد
و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد.اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد.
و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد.اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد.
تا بُت ( (..... یهوه، الله، پدر آسمانی واعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد
که کاهن(آخوند،ملا، روحانی، کشیش، خاخام،جادوگر قبیله و........)
معبد گفته است
معبد گفته است
که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند،
تا بُت ( یهوه، الله، پدر آسمانی و...... ) اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت:
"اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست که تصمیم به هلا کش گرفته ای.
عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن(آخوند،ملا، روحانی، کشیش، خاخام،جادوگر قبیله و........)
معبد است
که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی.
بُت ( یهوه، الله، پدر آسمانی و...... ) اعظم که احمق نیست!!!!!!
او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای
کاهن(آخوند،ملا، روحانی، کشیش، خاخام،جادوگر قبیله و........) دخترت را قربانی کنی .
هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بُت ( یهوه، الله، پدر آسمانی و...... ) اعظم
بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
زن لختی مکث کرد.
دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود،
به سمت پله سنگی معبد دوید.
اماهیچ اثری از کاهن(آخوند،ملا، روحانی، کشیش، خاخام،جادوگر قبیله و........) معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن(آخوند،ملا، روحانی، کشیش، خاخام،جادوگر قبیله و........)
معبد را در آن اطراف ندید!!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی(خمینی،خامنه ای،رفسنجانی،خاتمی ،..........)
كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است.
و تنها یک گناه و آن جهل است.
مولانا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر